تبليغاتX
عاشق تنهایی

عاشق تنهایی

خدايا.....خدايا....خدايا.....ميدوني لب بلندترين پرتگاه عمرم هستم....دستمو بگير .....كمكم كن........

تو را من دوست میدارم......

تو را من دوست میدارم

شبی آرام بود و من
چون همیشه غرق رویایت

دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را می كشم
كاش من عطر قدومت را میان این نسیم مملو از گریه
میان ابر های مملو از فریاد رعد و برق یا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره می چشیدم
خدایا
چه سرد است
من اما همه دردم
بی حضورت بی صدایت ای سراپا همه خوبی همه عشق
همه باران همه یاس
ای حضور تو حضور باغها
ای كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من دیوانه تو، من بی می مست
كاش امشب بودی
من برایت حرف دارم سالها
من تو را می خواهم
من تو را می خوانم
من فقط با غم تو غمگینم
من فقط گهگاهی نیمه شب می خوابم
ورنه هر شب تنها بی تو خوابم هیچ است
كاش یك شب و فقط یك شب زود
باز هم گرم حضورت


سرد چشمانم را غرق رویا می كرد

بخواب ای نازنینم
مهربانم
دلنشینم
منم من عاشقت
آرام باش ای بهترینم
من اینجا مست مستم
مست و بی پروا
شبانگاهان منم گرمای عشقت را درون قلبم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نیاز تو
دو چشم دلنواز تو
خیابان را چو مستان نعره زن طی می كنم

 شاید تو را در حاله ای از نور من دیدم
ولی ای كاش می بودی و من نعره زن از مستی

 عشق تو اینجا باز در كنج قفس رویا نمی چیدم
من اینجا كنج زندان پر عطش پر عشق یا دیوانه ام این را نمی دانم
فقط میدانم ای تنها حضور بی حضور
ای كه آغشته به تو دستان افكارم
در این دنیای پر رنگ و ریای بی نفس بی عشق بی پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز

تو را من دوست میدارم......

+ نوشته شده در  ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط elham  | 

خداوندا...

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!


خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای اینسو و آنسو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!


خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط elham  | 

گفتن یا نگفتن ...

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم

 و حرف هایی هست برای نگفتن.

 حرف هایی که هرگز سر به ابتذالِ گفتن فرود نمی آورند

 و سرمایه ی ماورائی هرکس حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

 حرف هایی که پاره های بودنِ آدمی اند و بیان نمی شوند

 مگر آن که مخاطب خویش را بیابند.

 

               (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط elham  | 

خدایا ...

خدایا !

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت...

+ نوشته شده در  ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط elham  | 

پس از مرگم ...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم، سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را



(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط elham  | 

رفتن یا ماندن...

نمی دانم از درد گریختی یا از من ؟!

که دستهایم طعم درد می دهد

و صدایت شبیه توبه ی گرگ می شود !

من از آواره گی سالهای پیش از تو، با تو حرف زدم

و زندگی مستعارم را به حضور خائن تو

از کالی خاطره های گس جوانیم

به بلوغ دردناکی مبتلا کردم

چه اعتراف سهمناکی بود

وقتی دستهایم برابر صدایت لرزید

و نگاهم لبهای ندیده ات را بوسید

تو می دیدی چگونه حرفهای دلم

شبیه شعر می شود

و من از ستوه این همه حرف

چگونه زمان را زیر پاهایم له می کنم ؟

من صریح تر از لهجه ی آفتاب سوختم

و این شهامت تلخ را

لای سیگارهایم سوزاندم

تا هیچ نبینم از این نفرین فاصله ها

ولی کاش شکوه تنهاییم را نمی آشفتی !

من از زل زدن خورشید

روی پنجره بیزارم

و بخشش ابر

یادم داد که ببارم و بگذرم...

حال آینه ها را

به باقی روزهای تو تقدیم می کنم

تا از انعکاس خنده هایت مست شوی

ماندن یا رفتن مسئله این نیست

حرف تنهاییست و نبودن تو ....

+ نوشته شده در  ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط elham  | 

ماجرای خدا و گنجشك

گنجشک با خدا قهر بود...

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید... من تنها گوشی هستم که غصّه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد...


 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به نوک های کوچکش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست!


 

گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی! این طوفان بی موقع چه بود؟! چه می خواستی؟! لانه محقّرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداخت ، فرشتگان همه سر به زیر انداختند.


 

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.


 

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.


 

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبّتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت...


 

های ، های ، گریه های دل کوچکش ملکوت خدا را پر کرد...


 


  بارالها ، گنجشک کوچک و شرمسار دلمان را دریاب. 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط elham  | 

یک روز من هم خواهم رفت...

یک روز من هم خواهم رفت...

بی خبر و ناگهانی...

شاید آن روز کسی باشد که روزها را خواهد شمرد تا من برگردم...

اما...می روم

تا دیگر شاهد کوچه های خاطراتم نباشم....تا دیگر دلم رنج نکشد...تا دیگر از صدای دلنشینی مست نشوم و...

می روم تا دوباره عاشق نشوم...تا دوباره چشمان زیبایی را نبینم که به بهانه ی دوری از آنها بازهم آه سوزناکی بکشم و...

آه...

این دل کوچک من....چه اسرار و حکایتهای عجیبی را درخود پنهان کرده....چه ساده بود این دل...که در نزد زیبارویی خود را می باخت....محبت می نمود...

و باز بی وفایی....چگونه خوش کنم این دل کوچک خود را.....

ای تنهایی من...
تو را به هیچ چیز
نه رویای ناشناخته ای
نه صدای فراموش شده ی خوشبختی
عوض نمی کنم
ای خلوت بی صدا
دیگر ترانه ی دلدادگی نمی خوانم
اما در آستانه ی این قلب در به در
همیشه تو را آرزو می کنم....

شاید وقتی دیگر....

.

+ نوشته شده در  ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط elham  | 

خدای من...


خدای من بده قلب پاره پاره ای ولی بدون درد
بده چشم به خون نشسته ای ولی بدون اشک

خدای من به ان نگاه اولم به روزگار

بزن تو ضربه ای به من به وسعت تمام دشت

خدای من اشکی اگر به حکمتت دهی به چشم من

چنان بده که جان براورم به اشک دیده ام ز تن

خدای من بیا کرم نما مکن مرا اسیر این زمان پست

که گر شوم اسیر او به شیشه ی وجود خود زنم ترک

خدای من مخواه که وقت رفتنم ز دهر

خاک روزگار طلب کنم زنم به سر

خدای من چنان نما که وقت واپسین نفس

خنده ای کنم زقلب خود نثار روزگار پست
...

+ نوشته شده در  ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط elham  | 

تو قلب بیگانه را می شناسی....

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است


و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم


در بی قراری زندگی می کنم


و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"
تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی
"

"
کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم
"

دردم ، درد "بی کسی" بود




«
دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط elham  |